به موزیک گوش می دم و شرابم رو مزه مزه می کنم و خوشحالم که اینجام.
همین
(7 نوامبر 2009) با Aradهالووین
(22 اکتبر 2009) با Aradدارم می رم مسافرت. هیجان زده ام.
بر می گردم زود. برای هالووین می خوام یه آدم شاد بشم، اگه خوب بود و خوشم اومد ادامه می دم.
قیمه ی نخست
(8 اکتبر 2009) با Aradدیشب اولین خورشت قیمه ی واقعی زندگیم رو پختم. (هاهاها)
شاید به نظر بعضی ها مسخره بیاد ولی واقعا به نظرم اولینی بود که باید ثبتش می کردم. وقتی حاضر شد و آوردمش سر میز احساس می کردم یه جور حس تعلق خاطر بهش دارم.خداییش بد هم نشده بود. یعنی به دور از شکسته بندیِ نفسی، کاملا خوب بود. لازم به ذکره که این اقدام(پختن خورشت قیمه نه پست بلاگ) در راستای اهداف شوم من برای یادگیری آشپزی ایرانی صورت گرفت. البته برای جلوگیری از ضدغرب زدگی آشپزی فرنگی هم یاد خواهم گرفت اااان شاءالللللهههه. فکر کنم همه ی غذاهایی رو که درست کنم مثل بچه هام به یه اندازه دوست داشته باشم.
پی نوشت: اضافه خورشت دیشب رو هم امروز که از کالج برگشتم سرد سرد با چلو خوردم.
کله ی من
(3 اکتبر 2009) با Aradکله ی من این روزها یه سمبل باحاله. سمبل زندگی در شهر یا کشوری که زبانش رو حتی اگه بلدی، بهش تسلط نداری.
چند روز پیش بالاخره بعد از تفکر فراوان که آیا به سلمونی برم یا نرم(من واسه همه چی زیادی تفکر می کنم) با قصد اینکه یه کم، فقط یه کم موهامو مرتب کنم رفتم آرایشگاه. بعد از کولی بازی ای که سر دادن و پس گرفتن کارت اعتباریم در آوردم(که اون می تونه خودش یه پست دیگه بشه کامل) به صندلیم هدایت شدم. آرایشگر یه پسر جوون بود که خب یه کمی هم بچه با حال بود و لاتی حرف می زد. تا نشستم شروع کرد به صحبت و سوال از اینکه کجا زندگی می کنم و کی اومدم کانادا و کجایی هستم. وقتی گفتم ایرانی هستم اولین جمله این بود: “ایران دخترای خوشکلی داره” (با لحنی بسیار خودمونی که مطمئنم همه می دونین منظورم چندش آوره) وقتی بهش گفتم من گی هستم عذر خواهی کرد. انگار که مقصر اونه. هاها
خلاصه بعد از همه ی این گپ و گفت ها رفت سراغ مدل مو. دردسرتون ندم بعد از یک ساعت که از اونجا بیرون اومدم کله ام تقریبا کچل بود.
با تمام تلاشی که کرده بودم تا بهش بفهمونم نمی خوام موهام اینقدر کوتاه بشه، کله ام کچل شده بود و از روز بعد مجبور شدم به تمام دوستام و آدم هایی که تو کالج می شناسم با لبخند بگم که “آره، موهامو کوتاه کردم.”
حالا هر وقت یه باد یخ می خوره پس کله ام یادم می آد که دفعه ی دیگه که می خوام برم سلمونی باید یه سری اصطلاحات آرایشگری رو یاد بگیرم تا دوباره این بلا سرم نیاد.
پی نوشت: موهامو دوست دارم و اصلا حالم بد نیست و دپرس نیستم. فقط می تونم عکس کله ام رو به عنان یه مثال از culture shock بذارم رو اینترنت که همه استفاده کنن.
!Fu-c-king fa-g-get
(10 سپتامبر 2009) با Aradاز در رستوران اومدم بیرون. هنوز ده قدمی نرفته بودم که یه جوون رعنا با حالتی خشن و عصبانی از جلو اومد تو سینه ام و در حین رد شدن از من یه “Fu-c-king fa-g-get”نثارم کرد و رفت.
حسابی خنده ام گرفته بود. پیش خودم گفتم چه حالی داری تو این ظهر گرما.
البته فک کنم اون جوون رعنا از دوستان مسلمان و اصول گرایی بود که ظهر و گرما و این چیزا روی اجرای وظایف دینیشون تاثیری نداره. بعد از چند ماه خارج بودن از فضایی که عجیب غریب به نظر بیای و کسی بهت توهین نکنه یادآوریِ به جا و سازنده ای بود به گمانم.
خبر
(24 آگوست 2009) با Aradخبر: خودکشی یک جوان مهاجر 29 ساله در تورنتو.
توضیحات: طی بررسی های به عمل آمده دلیل خودکشی کلافگی(یا کلافه گی؟) ناشی از خارش گزیده گی های حشرات موذی گزارش شده است.
!such a relief
(13 آگوست 2009) با Aradهیچ وقت فکر نمی کردم که ممکنه از شنیدن اینکه توی ژاپن هم اعدام اجرا می شه خوشحال بشم، ولی امروز وقتی قرار شد تو کلاس درمورد این موضوع تو کشورهامون حرف بزنیم، از اینکه تنها نیستم خوشحال شدم.
شجاع دل
(11 آگوست 2009) با Aradامروز سر کلاس زبانم یه خالی بستم هنوز استرس دارم.
خواب من 1
(10 جولای 2009) با Aradبا سعید و دوستِ پسرم رفته بودیم کنار ساحل. یه ساحل شنی بود. شلوغ بود. همه مرد بودند و اغلب چاق با شکم های نسبتا بزرگ. همه مایوهای سیاه پوشیده بودند، یه شکل. دوستم رفت تو آب که شنا کنه. چند نفر دیگه هم رفتند. عین ماهی زیر آب شنا می کردند. بقیه تو یه فاصله از آب نشسته بودند. یهو دریا طوفانی شد. موج های بلندی اومد. اینقدر بلند که همه ی کسایی رو که کنار آب نشسته بودند مجبور کرد فرار کنند. موج آب بلند و بلند تر می شد و آب به جنگل پشت ساحل هم می رسید. هوا سیاه شد و همه با اضطراب فرار می کردیم. در حال فرار دیدم که سعید کنارم در حال فراره. همینطور که فرار می کردیم داد زدم سعید بیا برگردیم ایران.
نه، خوبم!
(13 ژوئن 2009) با Aradقبل از خواب آروم ولی با لحن شاکی می گه :”پس چرا من همش احساس می کنم یه طوریته؟”
با خودم فکر می کنم چرا من همش یه طوریم هست؟ چرا خوب و خوشحال نیستم هیچوقت؟