(10 دسامبر 2011)

There is a hole inside me…a

I made the last 2 spoons of coffee this morning and thought about you. I don’t know how many bags of coffee does it take to forget about you. To forget about you and that bag of coffee you bought me that night. To not remember that I made you return it to the store because it wasn’t the coffee that I usually get. Sounds shallow now. Am I gonna be making coffee and not thinking about you ever? I don’t know. a

(11 سپتامبر 2011)

The only hope is that it will happen. a

(5 فوریه 2011)

Yes, that man has missed something who has never awakened in an anonymous bed besdies a face he will never see again.a

Gustave Flaubert

دلتنگی های آدمی را…

(8 دسامبر 2010)

سکوت امشب از جنس سکوت شبهای برفیه. چطور همه جا رو یه آرامش و سکوت عجیبی‌ می‌‌گیره. هوا حسابی‌ سرده و باد ملایمی کریستال‌های ریز برف رو این ور و اون ور می‌‌بره. بی‌ نهایت زیباست. از زیباییش سرشارم و از سکوتش غمگین. شاید چون من هم سکوتی خواهم داشت از جنس سکوت شبهای برفی.

+18 (reader discreation moderately advised)

(22 نوامبر 2010)

Don’t know if it was the first time. It was not my first time sleeping with a man, that’s for sure. But that moment felt kind of a first. My head on his chest, my fingers running on his chest playing with brown hairs. Music in the air and me realizing I was gay, again.a

It was sunny…

(15 سپتامبر 2010)

It was sunny today.e

I just left the bank when I saw the man. A young man carrying a big painting. Painting of a big vase with sun flowers in it.e

In a moment I realized that I was following him. Turned to a narrow street with high rises on both sides. With people hanging out in the street with their filthy dogs, staring at us like we were from another planet. Like no one supposed to have a sun flower painting in this neighborhood.e

Now, I’m sitting here in the dark, looking at the sun flowers on the wall and thinking «today was a sunny day».e

Back to light

(7 سپتامبر 2010)

Walking in the dark dreaming, back to light and everything is gone! e

بذارین بخوابیم

(7 آوریل 2010)

لعنتی انگار که تخت من وسط یه کارگاه تراشکاری یا یه همچین جایی باشه. گمونم تمام این شهر رو می خوان باز سازی کنن که اینقدر سر و صدا دارن.

از کریسمس تا نوروز

(31 مارس 2010)

کلاس های زبان توی کالج تموم شد.

یه مدت مریض بودم.

برای دانشگاه اپلای کردم.

توی کالج یه کار نیمه وقت گرفتم، دو روز در هفته.

نوروز رو با دوستام جشن گرفتم و حسابی خوش گذشت.

دنبال یه کار دیگه هم هستم.

گاهی مثل امروز حسابی خسته و کلافه ام از همه چیز.

مشغول برنامه ریزی برای 13 به در هستم.

تقریبا فقط همینا.

کریسمس

(29 دسامبر 2009)

روبروی خونه ام یه ساختمون بلند هست. اولین شبی که به این خونه اومدم متوجه اتاقی شدم توی یکی از خونه های روبرو که پنجره اش تقریبا هم ردیف پنجره های منه. اتاقیه با کتابخونه هایی بلند که تا سقف اتاق می رسن و مردی توی این اتاق هر شب کتاب می خونه. چند شبه که چراغ این اتاق روشن نمی شه. احساس تنهایی می کنم.

باید برای تعطیلات کریسمس سال دیگه برنامه ای بریزم.